نشان آشنا
گفتگویی گرم و شیرین بود
با کسی گفتی،کسی را در پس دیوار....
که سکوت سالیان را از فضای کلبه ام میراند،
و مرا زین چاهسار درد،
سوی در میخواند.
"کیست این؟" – با خویش میگفتم-
"آشنایی بیگمان میپرسدم احوال
ورنه در وقتی چنین، بیگانه را زین سو گذاری نیست.
کیست این؟ این کیست؟"
***
سوی در رفتم
پای من گه چابک و گه سست
دل بجوش از شوق آن دیدار
رفت تا ژرفای تاریکی نگاه من...
وندر آن ظلمت نشانی زآشنا می جست
***
پشت در ، شب خسته خواب آلود
بر جدار کوی و برزن قیر می اندود
و نسیمی شوخ را با در،
گفتگویی گرم و شیرین بود.....
یدالله بهزاد